پارت بیست و دوم :





دیلان می ترسید و کسی هم حسش را درک نمی کرد وقتی می اندیشید ممکن است پدرش اجازه ی بودن با یزدان را به او ندهد نفسش بالا نمی آمد انگار درخت پیچکی دور گردنش پیچیده بود و نمی گذاشت آسوده خاطر نفس بکشد.

- یزدان می تر ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.